روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت ؛
فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار این گونه می گفت :
" می آید ، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود
و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد "
و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت ِ دنیا نشست ؛
فرشتگان چشم به لب هایش دوختند ؛
گنجشک هیچ نگفت ...
و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از آن چه که سنگینی ِ سینه ی توست ! "
گنجشک گفت :
" لانه ی کوچکی داشتم ، آرامگاه ِ خستگی هایم بود و سر پناه ِ بی کسی ام ؛
تو همان را هم از من گرفتی ؛
این توفان ِ بی موقع چه بود ؟
چه می خواستی از لانه ی محقرم ؟ کجای ِ دنیا را گرفته بود ؟ "
و سنگینی ِ بغضی راه بر کلامش بست ؛
سکوتی در عرش طنین انداز شد ؛
فرشتگان همه سر به زیر انداختند ؛
خدا گفت :
" ماری در راه لانه ات بود ، خواب بودی ؛
باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند ، آن گاه تو از کمین مار پر گشودی "
گنجشک خیره در خدایی ِ خدا مانده بود ...
خدا گفت :
" و چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم
و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی ... "
اشک در دیدگان ِ گنجشک نشسته بود ؛
ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت ؛
های ِ های ِ گریه هایش ملکوت ِ خدا را پر کرد ...

برگرفته از وبلاگ دوست خوبم آقاي دكتر...
گرگ بیابون(۲)
