تبليغاتX
دريـــای بـــی ســـاحـــل

! یاد بگیرم نپرسم چرا
تاريخ: شنبه 24 فروردین1387 ساعت :11:59 PM

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت ؛

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار این گونه می گفت :

" می آید ، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود

و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد "

و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت ِ دنیا نشست ؛

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند ؛

گنجشک هیچ نگفت ...

و خدا لب به سخن گشود :

" با من بگو از آن چه که سنگینی ِ سینه ی توست ! "

گنجشک گفت :

" لانه ی کوچکی داشتم ، آرامگاه ِ خستگی هایم بود و سر پناه ِ بی کسی ام ؛

تو همان را هم از من گرفتی ؛

این توفان ِ بی موقع چه بود ؟

چه می خواستی از لانه ی محقرم ؟ کجای ِ دنیا را گرفته بود ؟ "

و سنگینی ِ بغضی راه بر کلامش بست ؛

سکوتی در عرش طنین انداز شد ؛

فرشتگان همه سر به زیر انداختند ؛

خدا گفت :

" ماری در راه لانه ات بود ، خواب بودی ؛

باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند ، آن گاه تو از کمین مار پر گشودی "

گنجشک خیره در خدایی ِ خدا مانده بود ...

خدا گفت :

" و چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم

و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی ... "

اشک در دیدگان ِ گنجشک نشسته بود ؛

ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت ؛

های ِ های ِ گریه هایش ملکوت ِ خدا را پر کرد ...

 

...

 

برگرفته از وبلاگ دوست خوبم آقاي دكتر...

گرگ بیابون(۲)
نوشته شده توسط مریم بانو | موضوع: | لينک ثابت |
© This Template Designed By Soltanbanoo