ای بر سر بالینم افسانه سرا دریا
افسانه ی عمری تو ، باری به سرآ دریا
ای اشک ِ شبانگاهت آیینه ی صد اندوه
ای ناله ی شبگیرت آهنگ ِ عزا دریا
با کوکبه ی خورشید در پای تو می میرم
بردار به بالینم دستی به دعا دریا
امواج ِ تو نعشم را افکنده در این ساحل
دریاب مرا دریا ، دریاب مرا دریا
زان گمشدگان آخر با من سخنی سر کن
تا همچو شفق بارم خون از مژه ها دریا
چون من همه آشوبی در فتنه ی این طوفان
ای هستی ما یکسر آشوب و بلا دریا
با زمزمه ی باران در پیش ِ تو می گریم
چون چنگ ِ هزار آوا پر شور و نوا دریا
تنهایی و تاریکی آغاز کدورت هاست
خوش ، وقت سحر خیزان وان صبح و صفا دریا
بردار و ببر دریا ، این پیکر بی جان را
در سینه ی گردابی بسپار و بیا دریا !
تو مادر بی خوابی ، من کودک ِ بی آرام
لالایی خود سر کن از بهر خدا ، دریا
دور از خس و خاکم کن ، موجی زن و پاکم کن
وین قصه مگو با کس ، کی بود و کجا دریا

آب از آب تکان نخورد
نه دیدی و نه دیده شدی
رفت و گذشت بی نگاهی که بوی ِ مهربانی دهد
غافل از این که همین نزدیکی ها
از آب آبی تر است ، دلی که می میرد
برای ِ لحن ِ کودکانه ی ِ او
لحنی شبیه ِ مریمی های ِ پرپر
...
امشب هم مثل ِ همیشه است ، آره
باز هم سر می زند تنهایی ، آره
از دوباره می آید دلتنگی ، آره
...
با ندیدنش چه می کنی ... ؟
هراسی ندارم ...
باهاش رفیقم این روزها ...
ولی ياران نمی دانند که من دريایی از دردم
به ظاهر گرچه می خندم
ولی اندر سکوتی تلخ می گريم

