تبليغاتX
دريـــای بـــی ســـاحـــل

من ، باران ، کوچه
تاريخ: چهارشنبه 22 فروردین1386 ساعت :10:59 AM

آدما همیشه از اومدن ِ بهار شادی می کنن ، اما هیچ کدومشون به این فکر نمی کنن

 که با یه احساس ِ تازه هم میشه بهاری شد ، میشه از نو متولد شد ، میشه دوباره زندگی کرد !

 مثل ِ همون احساس ِ نو شکفته ای که منو میان ِ سوز و سرمای زمستان بهاری کرد !

کاش آن روز کسی به من تبریک می گفت !
 
آن روز که خزانم بهار شد ! آن روز که در میان ِ زمستان ، تنم از شدت ِ عشق می سوخت !

 آن روز که حال ِ خودم را نمی فهمیدم !

 آن روز که از جاری شدن ِ کلمات بر لبانم غافل بودم !

 آن روز که نمی فهمیدم چه می گویم !

 آن روز که مشامم جز عطر ِ خوش بهار بویی احساس نمی کرد !

 آن روز که برای اولین بار من طعم ِ شیرین عشق را چشیدم !

به باران ِ بهاری قسم که این باده ی ناب سرمستم می کند همچون شراب ِ شیراز !

 و من از آن روز بهار را با تمام ِ وجودم احساس می کنم !

 نیمه های شب بود که من هنوز بیدار بودم ، خوابم نمی برد ،

 دقایقی بود که باران ِ بهاری ، زمین ِ تشنه را آبیاری می کرد ، پنجره ی ِ اتاقم باز بود ،
 
بوی ِ خاک فضای اتاقم را عطرآگین تر کرده بود ،

 مثل همیشه از ریزش ِ باران دچار یک نوع سردرگمی شدم ،

 از طرفی خوشحال و از طرفی غمگین !

و من چقدر این سردرگمی را دوست می دارم !

 می دانی باران را مثل ِ همه ی زیبایی های طبیعت دوست دارم ،

 چون حس ِ زندگی و تر و تازه شدن القا می کند ،

 ولی از طرفی ناخودآگاه من را از این لذت وصف ناپذیر دور می کند
 
و به دنیایی می بَرد که آنجا جز غم و غصه یافت نمی شود !

 با نم نم باران زیر ِ لب زمزمه می کنم : باران می بارد امشب ، دلم غم دارد امشب ؛

 آنقدر این جمله را تکرار می کنم که هق هق ِ گریه ام در سکوت به ابرها می رسد !!!

 اشکم چون سیل سرازیر است ، قطره قطره به روی دفترم می چکد ،

 دفتری که سفید ِ سفید است ولی همچون دل ِ من یارای تحمل ِ این همه غم را ندارد ؛

 دفترم را به زیر ِ تخت پرت می کنم ، نمی خواهم کسی ببیندش ؛

 ولی دلم را چه کنم !

 اوست که من را این چنین پریشان کرده ،

 با همه ی ِ شیطنت هایش ، دوستش می دارم !!!

 دلم مانند ِ کودکی ست که تازه زبان باز کرده ! هر چه بر او می گذرد به همه می گوید !

 بعضی وقتها من را شرمسار می کند !

 از تو یادگار است ، برای همین دوستش می دارم ؛

 به تو که فکر می کنم ، دلم دوباره نفس می کشد ،

 لبخندی غمگین برلبش نقش می بندد که او را خواستنی تر از قبل می کند !

 از همسایگی با دلت خوشحال است ،

 خوشحال است که هر دویشان از یک هوا تنفس می کنند و زنده می شوند !

 خودت خوب می دانی که دل ِ کم توقعی دارم ،

 یگانگی را طلب نمی کند ، به همسایگی هم راضی ست ؛

 اشکم در حلقه ی ِ چشمانم موج می خورد ، و دوباره دریا را به خاطرم می آورد ،

 یعنی راستش دریا از خاطرم نمی رود که بخواهد و بتواند دوباره بیاید ،

 همیشه هست ، همانند ِ تو ؛

 و من چقدر از حضورت و حضورش در دلم و دیده ام به خودم می بالم .

 صدای بوسه های پی در پی قطره های ِ باران بر خاک ِ کوچه ،

 موسیقی ِ دلنوازی خلق کرده که مرا لحظاتی ست به خود مشغول کرده
 
و از خود بی خود کرده و من چه بچگانه فکر می کنم که باران و کوچه ،

 چه خوشبختند که این چنین عاشقانه هم دیگر را ستایش می کنند !

 و من یاد ِ غربت ِ ظهرهای تابستان ِ کوچه می افتم که به امید ِ دیدار

 با یار ِ قدیمی ِ خودش گرمای 40 درجه را تحمل می کند ،

 هر چه تاب و تحمل دارد در گذر ِ لحظه های دم کرده ی ِ تابستان

ذوب می شود و از بین می رود ،

 بعضی وقتها کبوترها را می بیند که چه سبکبال پرواز می کنند

و با هم چه عاشقانه از این سو به آن سو می روند ،

 بعضی وقتها زوج ِ جوانی را می بیند که آنقدر سرمست
 
از هم صحبتی ِ با هم دیگرند که یادشان می رود عرق از پیشانی پاک کنند ،

 بعضی وقتها کودک ِ خردسالی را می بیند که بی توجه به سفارشات ِ مادرش

 به دنبال توپش تا وسط ِ کوچه می دَود ،

 مادرش هراسان به دنبال ِ او و او به دنبال ِ توپش !

 همه ی اینها را که می بیند ،

 فکر می کند کاش او هم می توانست به دیدار ِ یار ِ خودش برود ؛

 ولی افسوس که او معشوقی ست که باید منتظر بماند

 تا هر وقت عاشقش اراده کند و دلش بخواهد به دیدنش بیاید !!!

 پاییز که می شود ، دیگر نایی برایش نمانده ،

 طاقت ِ ناز و عشوه های گاه و بی گاه ِ ابرها را ندارد ،

 دل ِ کوچه باران را می طلبد ؛
 
و من چه صادقانه دلم برای دل ِ خودم و دل ِ کوچه می سوزد !!!                          
 
 7 فروردین 86

 

باران

نوشته شده توسط مریم بانو | موضوع: | لينک ثابت |
© This Template Designed By Soltanbanoo