آدما همیشه از اومدن ِ بهار شادی می کنن ، اما هیچ کدومشون به این فکر نمی کنن
که با یه احساس ِ تازه هم میشه بهاری شد ، میشه از نو متولد شد ، میشه دوباره زندگی کرد !
مثل ِ همون احساس ِ نو شکفته ای که منو میان ِ سوز و سرمای زمستان بهاری کرد !
کاش آن روز کسی به من تبریک می گفت !
آن روز که خزانم بهار شد ! آن روز که در میان ِ زمستان ، تنم از شدت ِ عشق می سوخت !
آن روز که حال ِ خودم را نمی فهمیدم !
آن روز که از جاری شدن ِ کلمات بر لبانم غافل بودم !
آن روز که نمی فهمیدم چه می گویم !
آن روز که مشامم جز عطر ِ خوش بهار بویی احساس نمی کرد !
آن روز که برای اولین بار من طعم ِ شیرین عشق را چشیدم !
به باران ِ بهاری قسم که این باده ی ناب سرمستم می کند همچون شراب ِ شیراز !
و من از آن روز بهار را با تمام ِ وجودم احساس می کنم !
نیمه های شب بود که من هنوز بیدار بودم ، خوابم نمی برد ،
دقایقی بود که باران ِ بهاری ، زمین ِ تشنه را آبیاری می کرد ، پنجره ی ِ اتاقم باز بود ،
بوی ِ خاک فضای اتاقم را عطرآگین تر کرده بود ،
مثل همیشه از ریزش ِ باران دچار یک نوع سردرگمی شدم ،
از طرفی خوشحال و از طرفی غمگین !
و من چقدر این سردرگمی را دوست می دارم !
می دانی باران را مثل ِ همه ی زیبایی های طبیعت دوست دارم ،
چون حس ِ زندگی و تر و تازه شدن القا می کند ،
ولی از طرفی ناخودآگاه من را از این لذت وصف ناپذیر دور می کند
و به دنیایی می بَرد که آنجا جز غم و غصه یافت نمی شود !
با نم نم باران زیر ِ لب زمزمه می کنم : باران می بارد امشب ، دلم غم دارد امشب ؛
آنقدر این جمله را تکرار می کنم که هق هق ِ گریه ام در سکوت به ابرها می رسد !!!
اشکم چون سیل سرازیر است ، قطره قطره به روی دفترم می چکد ،
دفتری که سفید ِ سفید است ولی همچون دل ِ من یارای تحمل ِ این همه غم را ندارد ؛
دفترم را به زیر ِ تخت پرت می کنم ، نمی خواهم کسی ببیندش ؛
ولی دلم را چه کنم !
اوست که من را این چنین پریشان کرده ،
با همه ی ِ شیطنت هایش ، دوستش می دارم !!!
دلم مانند ِ کودکی ست که تازه زبان باز کرده ! هر چه بر او می گذرد به همه می گوید !
بعضی وقتها من را شرمسار می کند !
از تو یادگار است ، برای همین دوستش می دارم ؛
به تو که فکر می کنم ، دلم دوباره نفس می کشد ،
لبخندی غمگین برلبش نقش می بندد که او را خواستنی تر از قبل می کند !
از همسایگی با دلت خوشحال است ،
خوشحال است که هر دویشان از یک هوا تنفس می کنند و زنده می شوند !
خودت خوب می دانی که دل ِ کم توقعی دارم ،
یگانگی را طلب نمی کند ، به همسایگی هم راضی ست ؛
اشکم در حلقه ی ِ چشمانم موج می خورد ، و دوباره دریا را به خاطرم می آورد ،
یعنی راستش دریا از خاطرم نمی رود که بخواهد و بتواند دوباره بیاید ،
همیشه هست ، همانند ِ تو ؛
و من چقدر از حضورت و حضورش در دلم و دیده ام به خودم می بالم .
صدای بوسه های پی در پی قطره های ِ باران بر خاک ِ کوچه ،
موسیقی ِ دلنوازی خلق کرده که مرا لحظاتی ست به خود مشغول کرده
و از خود بی خود کرده و من چه بچگانه فکر می کنم که باران و کوچه ،
چه خوشبختند که این چنین عاشقانه هم دیگر را ستایش می کنند !
و من یاد ِ غربت ِ ظهرهای تابستان ِ کوچه می افتم که به امید ِ دیدار
با یار ِ قدیمی ِ خودش گرمای 40 درجه را تحمل می کند ،
هر چه تاب و تحمل دارد در گذر ِ لحظه های دم کرده ی ِ تابستان
ذوب می شود و از بین می رود ،
بعضی وقتها کبوترها را می بیند که چه سبکبال پرواز می کنند
و با هم چه عاشقانه از این سو به آن سو می روند ،
بعضی وقتها زوج ِ جوانی را می بیند که آنقدر سرمست
از هم صحبتی ِ با هم دیگرند که یادشان می رود عرق از پیشانی پاک کنند ،
بعضی وقتها کودک ِ خردسالی را می بیند که بی توجه به سفارشات ِ مادرش
به دنبال توپش تا وسط ِ کوچه می دَود ،
مادرش هراسان به دنبال ِ او و او به دنبال ِ توپش !
همه ی اینها را که می بیند ،
فکر می کند کاش او هم می توانست به دیدار ِ یار ِ خودش برود ؛
ولی افسوس که او معشوقی ست که باید منتظر بماند
تا هر وقت عاشقش اراده کند و دلش بخواهد به دیدنش بیاید !!!
پاییز که می شود ، دیگر نایی برایش نمانده ،
طاقت ِ ناز و عشوه های گاه و بی گاه ِ ابرها را ندارد ،
دل ِ کوچه باران را می طلبد ؛
و من چه صادقانه دلم برای دل ِ خودم و دل ِ کوچه می سوزد !!!
7 فروردین 86

