اونی كه جا توی آسمون داره
اونی كه از مهربونی نشون داره
تموم ِ روزا اگه بهار بشه
همه ی زمين بنفشه زار بشه
اگه از آسمونا گل بباره
شب و روز دست خدا گل بكاره
چيزی از ارزش ِ اون كم نمی شه
هر گلی كه گل ِ مريم نمی شه
این شعرو دختر خاله ی عزیزم برای ِ من نوشته
منم برای عرض ِ تشکر و ارادت اینجا نوشتم
آرزو می کنم خوشتون بیاد


شب بود ... شب و سکوت ... شب بود و من بودم و ستاره ...
من و ماه ... من و تنهایی
و من ِ سرگردان و بی کس ... بی يار ...
زير آسمانی بی نهايت و کويری تا هميشه ... ايستاده بودم
و هنوز تو را نداشتم و
هنوز لذت با تو بودن را در رگهايم نچشيده بودم
من تنها ... قلبم تنها ... بی يار و اندوهگين
چه تلخ است اين بی کسی ها !!!
آخر کسی نيست در اين کوير تف زده
قطره ای شبنم ارزانی کند ؟ !!!
هنوز تو را نمی شناختم ...
اما تو بودی ... تو هميشه بودی ...
همه جا ... و همه وقت
اما من پرتو روشن تو را نمی ديدم
و نوای آسمانی ات را نمی شنيدم
هنوز اطاقک قلبم خالی و متروک بود
کسی نبود که تنهایی را بيرون کندو در و ديوار گرد گرفته اش را بتکاند ...
قلبم از درد بی کسی فرياد می کشيد
ناگهان در اوج ِ نا اميدی ...
زمزمه ای آسمانی مرا به خود آورد :
برخيز و سوی من بيا ای تنهاترين تنها ! برخيزبا گامهای خسته تر از هميشه به راه افتادم
به سوی آن نوای سحر انگيز که مرا می خواند
حالا تو را پيدا کرده بودم و تو در زوايای ِ تاريک ِ روحم ...
چراغ های اميد بر می افروختی
اينک قلبم به اندازه ی تمام کهکشانها نورانی شده بود
چشم باز کردم ... شب رفته بود ...
و تو " خدای من " در کنارم بودی



