تبليغاتX
دريـــای بـــی ســـاحـــل

تو رفتـــی ...
تاريخ: سه شنبه 24 بهمن1385 ساعت :9:21 AM

تو را صدا کردم

تو عطر بودی و نور

تو نور بودی و عطر ِ گریز رنگ ِ خیال

دورن ِ دیده ی ِ من ابر بود و باران بود

صدای سوت ِ تِرن

صوت ِ سوکواران بود

ز پشت ِ پرده ی ِ باران

تو را نمی دیدم

تو را ، که می رفتی

مرا نمی دیدی

مرا ، که می ماندم

میان ماندن و رفتن

حصار ِ فاصله فرسنگهای ِ سنگی بود

غروب ِ غمزدگی سایه های دلتنگی

 

وداع

 

تو را صدا کردم

تو رفتی و گل و ریحان تو را صدا کردند

و برگ برگ ِ درختان تو را صدا کردند

صدای برگ ِ درختان

صدای گلها را

سرشک ِ دیده ی ِ من ناله ی ِ تمنا را ،

نه دیدی و نه شنیدی

تِرن تو را می برد

تِرن تو را به تب و تاب تا به کجا می برد؟

و من

حصار فاصله فرسنگهای آهن را

غروب غمزده در لحظه های رفتن را نظاره می کردم

نوشته شده توسط مریم بانو | موضوع: | لينک ثابت |
بدون شرح ...!
تاريخ: سه شنبه 24 بهمن1385 ساعت :9:17 AM

 

لمس بودنت مبارک

بیـــا شمعـــا رو ...                هدیه ی من برای تو

 

تولدتولدتولدت مبارک

نوشته شده توسط مریم بانو | موضوع: | لينک ثابت |
پوچ
تاريخ: پنجشنبه 12 بهمن1385 ساعت :3:19 AM

دیدگان ِ تو در قاب ِ اندوه ، سرد و خاموش خفته بودند

زودتر از تو ناگفته ها را ، با زبان ِ نِگه گفته بودند

از من و هر چه در من نهان بود

می رمیدی ، می رهیدی

یادم آمد که روزی در این راه ، ناشکیبا مرا در پی خویش

می کشیدی ، می کشیدی

آخرین بار ، آخرین بار

آخرین لحظه ی تلخ ِ دیدار ، سر به سر پوچ دیدم جهان را

باد نالید و من گوش کردم ، خش خش برگهای خزان را

باز خواندی ، باز راندی

باز بر تخت عاجم نشاندی ، باز در کام ِ مــوجــم کشاندی

گر چه در پرنیان ِ غمی شوم ، سالها در دلم زیستی تو

آه ، هرگز ندانستم از عشق

چیستی تو ، چیستی تو

کیستی تو ...!

 

کیستی تو ...!

نوشته شده توسط مریم بانو | موضوع: | لينک ثابت |
بدون شرح ...!
تاريخ: پنجشنبه 12 بهمن1385 ساعت :3:16 AM

وای چه خوشبخت !

نوشته شده توسط مریم بانو | موضوع: | لينک ثابت |
برای تنهاترین قلبها
تاريخ: یکشنبه 1 بهمن1385 ساعت :5:9 PM

دخترک با دقت تمام داشت بزرگترین قلب ممکن را

با یک چوب روی ماسه ها ترسیم می کرد

شاید فکر می کرد که هر چه این قلب را بزرگتر

درست کند یعنی اینکه بیشتر دوستش دارد

بعد از اینکه قلب ماسه ای اش کامل شد سعی کرد

با دستهایش گوشه هایش را صیقل دهد تا صاف ِ صاف بشود

شاید می خواست موقعی که دریا آن را با خودش می برد

این قلب ماسه ای جایی گیر نکند

از زاویه های مختلف به آن نگاه کرد

شاید می خواست اینطوری آن را خوب خوب بشناسد

و مطمئن بشود همان چیزی شده که دلش می خواست

به قلب ماسه ای اش لبخندی زد

و از روی شیطنت هم یک چشمک به قلب ماسه ای هدیه داد

دلش نیامد که یک تیر ماسه ای را

به یک قلب ماسه ای شلیک کند

برای همین هم خیلی آرام چوبی را که در دستش بود

مثل یک پیکان گذاشت روی قلب ماسه ای

حالا دیگر کامل شده بود و فقط نیاز به مواظبت داشت

نشست پیش قلب ماسه ای و با دستش آن را نوازش کرد

و در سکوت به قلب ماسه ای قول داد که همیشه مواظبش باشد

برای اینکه باد قلبش را ندزدد با دستهایش یک دیوار شنی

دور قلبش درست کرد دلش می خواست

پیش قلب ماسه ای اش بماند ولی وقت رفتن بود

نگاهی به قلب ماسه ای کرد و رفت

چند قدمی دور نشده بود که دوباره برگشت

و به قلب ماسه ای قول داد که زود برمی گردد

و بقیه راه را دوید

فردا صبح دخترک در راه برای قلب ماسه ای گلی چید

و رفت به دیدنش

وقتی به قلب ماسه ای رسید آرام همانجا نشست

و گلها را پرپر کرد و بر روی قلب ماسه ای ریخت

قلب ماسه ای با عبور چرخ یک ماشین شکسته شده بود

 

قلب ِ ماسه ای

نوشته شده توسط مریم بانو | موضوع: | لينک ثابت |
بدون شرح ...!
تاريخ: یکشنبه 1 بهمن1385 ساعت :4:59 PM

تقدیم به تو ، آره خودت

نوشته شده توسط مریم بانو | موضوع: | لينک ثابت |
© This Template Designed By Soltanbanoo