مدت ِ زیادی نبود با وبلاگت آشنا شده بودم ولی
به اندازه ی یک عمر بهش و نوشته هاش دلبسته
شده بودم ، احساس می کردم حرفامون از یه تفکر
منشأ می گیره ،
نوشته هات بهم آرامش می بخشید مثه آرامشی که دریـــا
بعد از طوفان پیدا می کنه ، حس ِ زیبایی تو وجود ِ من
خلق می کرد ، حیف که من مثه تو نمی تونم احساساتمو
وصف کنم وگرنه می دیدی که چه دنیای ِ قشنگی داشتم
تو اون لحظات . ولی نمی دونم یهو چی شد که تصمیم گرفتی
دلنوشته هاتو ازم دریغ کنی ، میگم دلنوشته چون واقعا به دلم
می نشست . اون روزی که رفتم سراغ ِ وبلاگت دیدم
حذف شده ،خیلی دلم گرفت ، نمی دونستم چیکار کنم
آخه هیچ آدرس دیگه ای ازت نداشتم ، هر روز می رفتم
بازش می کردم ولی انگار که دریـــا نوشته هاتو
با خودش برده بود ! تا اینکه دیدم آدرس ِِ وبلاگت با
موضوع ِ دیگه ای ثبت شده ،
فکر کردم همه چی تموم شد ! دیگه من هرگز نوشته ای
از یه دل ِ دریـــایـــی نخواهم خوند ! دیشب اومدم
کامنتهامو چک کنم ، اصلا فکر نمی کردم ازت کامنت
داشته باشم ولی داشتم ، خیلی خوشحال شدم و البته
خیلی بیشتر شرمنده از دریـــای ِ لطف و محبتت .
هیچ راهی برای جبران نیافتم جز اینکه برایت چند سطری
بنویسم به این امید که بازهم وبلاگم رو قابل بدونی
و بهم سر بزنی ، منتظرم نذار ، نذار مرغان ِ ســـاحـــل
واسه همیشه دریـــا رو تنها بذارن ، دل ِ من با تماشای ِ
پرواز ِ اوناست که هنوز نفس می کشه وگرنه خیلی وقت
پیشا باید غرق می شد !




ده شب و روز ، منو یه شمع ِ نیمه سوز

یکی گذشت از ثانیه ، نه تای ِ دیگه باقیه

ای کاش تو لحظه ای که رفت ، می دیدمش یه بار دیگه

اون دور بود و در حسرت ، ثانیه ها که می گذشت

ای کاش که این یه ثانیه ، بی بودنش نمی گذشت

ساعت میگه دو ثانیه ، هشت تای ِ دیگه باقیه

یه عمر نشستم منتظر ، کی میگه اینا بازیه

... بودن جرم ِ منه ، عاشق بودن تنها گناه

یه عمری چشم به در بودم ، این آخرا هم چشم به راه

ساعت بازم بهم میگه ، سه ثانیه رفته دیگه

خبر داری چه زود گذشت ، مونده فقط هفت ثانیه

هِی با خودم گفتم میاد ، امید ِ تو ندی به باد

داد می زدم پس کِی میاد ، کسی جوابمو نداد

من موندم و دو ثانیه ، ازم فقط این باقیه

هنوز نشستم منتظر ، چشم ِ امیدم ساقیه

آه ای خدا باد سحر ، واسش ببر تو این خبر

بگو که من تا آخرین نفس ، خیره بودن چشام به در

ثانیه ی ِ نهم که رفت ، مونده فقط یه ثانیه

سرت سلامت نازنین ، ازم یه لحظه باقیه

قسمت نشد ببینمت ، شاید که لایق نبودم

منتظرت بودم ، یه وقت نگی عاشقت نبودم

ثانیه ده گل ِ یاس ، راحت شدم دیگه خلاص

آزاد شدم میام پیشت ، بی واهمه بی هراس

قشنگترین ثانیه ها ، این ده تا بود که زود گذشت

رؤیـــــایی شیـــــرین بـــــود و نـــــاز

چون بـا خیـــــال ِ تـــــو گـذشـــــت





نی لبک چوبی تنهایی ام را بردار و آرام در آن بدم
بگذار این بار هُرم نفسهایت را اینگونه احساس کنم
می خواهم برایت قصه ی لیلاهایی را بگویم
که این بار خود در پی مجنون در بیابان آواره شده اند
می خواهم قصه ی شیرین هایی را بگویم
که در عشق فرهادشان کوه را کنده اند
می خواهم قصه ی خودم را بگویم
می خواهم این بار چوپان صحراها را در افسون صدای نی
به خواب ببرم و گلها را از افسون صدای تو بیدار کنم
می خواهم این بار خودم را ببینم ...
خودم را ببینم
و برایت از حکایت شبهایی که بی ستاره صبح شدند
و روزهایی که بی خورشید غروب کردند بگویم
بگذار تنها تو را ببینم ...
بگذار از حجم تمامی دوری ها یک سبد لبخند هدیه بگیرم
بهار را به زمستان پیوند دهم
و پاییز را در انتهای شب به تو برسانم
بگذار تنها تو را ببینم ...


