به او بگویید دوستش دارم ،
به او که قلبش به وسعت دريایی ست
که قايق کوچک ِ دل ِ من درآن غرق شده به او که مرا از اين زمين خاکیبه سرزمين نور و شعر و ترانه برد
و چشمهايم را به دنيايی پر از زيبايی باز کردبه او بگوييد دوستش دارم ،
به او که صدای پايش را می شنوم
به او که لحن کلامش را می شناسم
به او که عمق نگاهش را می فهمم ، به او که ...به او بگوييد دوستش دارم ،
به او که گل ِ هميشه بهار ِ من است
به او که قشنگترين بهانه برای بودن ِ من است
و به او که عشق جاودانه ی من است
...

با تو هستم تا فراسوی زمان تا آخرین مکان
در کنار تو و در قلب تو
بی تو بودن بیهودگی ست
هر آنچه را که خواستم در تو یافتم پس تو می شوم
تا ما شویم
لبخند تو جان می دهد به این دل خسته پس بخند
شاد باش چون شادی تو شادی من است
هر زمان غمگینی دلم می گیرد پس غمگینم
من با تو هستم تا خود صبح تا بیکران
تا هر جا که عاشقی هست
از پیش من نرو چشم من چشمان تو را می خواهد

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد !
همه اندیشه ام اندیشه ی فرداست ،
وجودم از تمنای تو سرشار است ،
زمان - در بستر ِ شب - خواب و بیدار است ،
هوا آرام ، شب خاموش ، راه ِ آسمانها باز ...
خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز ...
رود آنجا که می بافند کولی های جادو ، گیسوی شب را
همان جاها ، که شب ها در رواق ِ کهکشانها عود می سوزند ؛
همان جاها ، که اخترها ، به بام قصرها ، مشعل می افروزند ؛
همان جاها ، که رهبانان ِ معبدهای ظلمت نیل می سایند ؛
همان جاها ، که پشت پرده ی شب ،
دختر ِ خورشید ِ فردا را می آرایند ؛
همین فردای افسون ریز ِ رؤیایی ،
همین فردا که راه ِ خواب من بسته است ،
همین فردا که روی پرده ی پندار من پیداست
همین فردا که ما را روز دیدار است !
همین فردا که ما را روز ِ آغوش و نوازش هاست !
همین فردا ، همین فردا ...
... من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد !
زمان ، در بستر شب ، خواب و بیدار است ،
سیاهی تار می بندد ،
چراغ ماه ، لرزان ، از نسیم سرد پاییز است ،
دل بی تاب و بی آرام من ، از شوق لبریز است ،
به هر سو ، چشم من رو می کند : فرداست !
سحر از ماورای ظلمت ِ شب می زند لبخند
قناری ها سرود صبح می خوانند ...
... من آنجا ، چشم در راه ِ توام . ناگاه :
تو را ، از دور می بینم که می آیی ،
تو را از دور می بینم که می خندی ،
تو را از دور می بینم که می خندی و می آیی ،
... نگاهم باز حیران تو خواهد ماند ،
سرا پا چشم خواهم شد
تو را در بازوان خویش خواهم دید !
سرشک ِ اشتیاقم شبنم ِ گلبرگ ِ رخسار ِ تو خواهد شد
تنم را از شراب ِ شعر ِ چشمان ِ تو خواهم سوخت
برایت شعر خواهم خواند ،
برایم شعر خواهی خواند ،
تبسم های شیرین ِ تو را ، با بوسه خواهم چید !
وگر بختم کند یاری ،
در آغوش تو ...
... ای افسوس !
سیاهی تار می بندد ،
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است ،
هوا آرام ، شب خاموش ، راه ِ آسمانها باز
زمان - در بستر شب - خواب و بیدار است !

دلم شكسته ترين زورق شكيبایی ست
خبر دهيد مجنون را كه وقت دلداری ست

میون ِ شهر ِ قصه مون صدای ِ آشنایی نیست
تو جاده های ِ عاطفه نشون ِ ردّ پایی نیست ستاره ی ِ ترانه رو کسی دیگه تو شب ندید یکی رو دفترچه ی ِ عشق با رنگ ِ تیره خط کشید قلبای ِ آدمای ِ شهر خونه های ِ سنگی شدن تموم ِ کوچه ها مونم مسیر ِ دلتنگی شدن
کسی به یاد ِ غربت ِ این همه سوته دل نبود
حالا تو این شهر ِ بزرگ مثل ِ یه سایه بی کسم می خوام بیام ببینمت باید به خونت برسم پری ِ ناز ِ شب شکن بیا بمون تو شعر ِ منکه خیلی سخته به خدا غریبه بودن تو وطن

