سنگین ترین غروب من لحظه بی تو بودن است
و سکوت تو خاموش ترین حجم لحظه هایم
و من تو را می سرایم
ای سبز ترین دقایق زندگیم
تو خوش بو ترین قسمت زندگی منی
که با آمدنت سنگینی یخزده را می شکنی
تو رنگین کمان دلم بعد از این همه
شب های بارانی و سردی
تو اوج فریاد من در سکوت سرد پاییزی
بیا و ببین که برای من همیشگی ترینی
کاش بودی و می دیدی
که چشمانم زیر این همه نامهربانیچگونه چمباتمه زده
و آرزوهایم
آتش گرفته
از من نخواه که احساسم را نابود کنم
و صدای
ترک خوردن
درونم را پشت دیوار های روزگار مخفی کنم
تو به دلتنگی من نظر نداری
و به اوج انتظارم اعتنا نمی کنی
اما من مطمئنم
روزی می رسد که حرف هایم را
از چشمان بارانیم می خوانی
آن وقت آن روز
روز رنگین کمان احساس است
روزی که
من دیگر پلکهایم را بر روی جاده های بی سوار
باز نخواهم کرد
هیچ کس باور نکند ، تو که باور می کنی
هیچ کس نشنود ، تو که می شنوی
هیچ کس نفهمد ، تو که می فهمی
هیچ کس نبیند ، تو که می بینی
هیچ کس نشناسد ، تو که می شناسی
هیچ کس نپذیرد ، تو که می پذیری
هیچ کس نخواهد ، تو که می خواهی
هیچ کس نتواند ، تو که می توانی
هیچ کس نباشد ، تو که هستی
هیچ کس نبخشد ، تو که می بخشی
هیچ کس یادش نباشد ، تو که یادت هست
هیچ کس حواسش نباشد ، تو که حواست هست
هیچ کس صبر نکند ، تو که صبر می کنی
هیچ کس پنهان نکند ، تو که پنهان می کنی
هیچ کس نماند ، تو که می مانی
هیچ کس دوست نداشته باشد ، تو که دوست داری
هیچ کس مهربان نباشد ، تو که هستی
هیچ کس که تــــــــــــو نمی شود
کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگهای آرزوهایم یکایک زرد می شد
آفتاب دیدگانم زرد می شد
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشکهایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد
وه ... چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند ... شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله می زد
در شرار آتش دردی نهانی
نغمه ی من ...
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای شکسته
پیش ِ رویم
چهره ی ِ تلخ ِ زمستان ِ جـــوانی
پشت ِ سر
آشوب ِ تابستان ِ عشقی ناگهـــانی
سینه ام
منزلگه ِ اندوه و درد و بد گمانـــی
چقدر منتظرم من ، خدا کند تو بیایی
نشسته پشت درم من ، خدا کند تو بیایی !
از آن درخت شکسته ، از آن پرنده ی خسته
هنوز خسته ترم من ، خدا کند تو بیایی !
همیشه در سفری تو ، بهار و برگ و بری تو
درخت بی ثمرم من ، خدا کند تو بیایی !
غریب مانده ام اینجا ، غریب مثل پرستو
شکسته بال و پرم من ، خدا کند تو بیایی !
شب است و ماه تویی تو ، نشان راه تویی تو
ببین که در به درم من ، خدا کند که بیایی !

دفتر خاطرات ِ زندگی ام
از مشق های دلتنگی ِ عاشقانه ی تو
پر شده است
کسی صدایم می زند
و من
تنها به احترام ِ دل ِ عاشقت
کنار خلیج ِ نام ِ عاشقانه ی تو لنگر می اندازم
دل نوشته هایم
راز ِ دل ِ پریشانم را رسوا می کنند
و من
آواره ی سر زمین رؤیاهایم می شوم
هیچ کس نمی دانست
تـــو ...
تنها بهانه ی مشق ِ عشق ِ من هستی
دست مرا بگير كه باغ نگاه تو
چندان شكوفه ريخت كه هوش از سرم ربود
من جاودانیم ، كه پرستوی بوسه ات
به روی من دری ز بهشت خدا گشود !
اما چه می كنی
دل را كه در بهشت خدا هم غريب بود ... ؟

