ای ماه نقره ای همدم تنهايی هايم باش
ستاره ها بی وفايند ...

سرم از گرمی رؤيا سنگين است
با اين همه خوابم نمی برد
يكی گويی به گريه صدايم می زند
بيا ، بيا ، بيا برويم رؤيا ببينيم
به ولای همين دقايق تنهايی
رفتن پايان حكايت آمدن است
اين راز را پيش از تو
از ابرهای آسمان دل دريايی شنيدم
كه آمدن آغاز رفتن است
ما كنارهم بوديم ، مثل دريا و ساحل
اما مه آمد و من تو را گم كردم
ما با هم بوديم ، مثل روز و روشنايی
اما شب آمد و تو مرا گم كردی
سرم از گرمی رؤيا سنگين است
اين صدای گريه از كجاست
كه مرا می خواند؟
من به خود می گويم
زندگی چيست
به جز غرق شدن در لحظات
زندگی چيست
به جزرفتن و گم کردن هر لحظه ...
من به خود می گويم
آمدن چيست
بجز رفتن ما ، عمر ما
زندگی چيست
به جز خاطره ها که فراموش شود
دير زمانی در ما ...
می گريم
برای دور شدن از خاطره ها
دو ركعت گريستن بر يادها
واجب است
تو هم گريه كن
گريه تنها مرهم زخم بی شفای عشق است
دریغا که عشق ...
خوابی از خوابهای خاكستری است
ديگر هيچ رد پایی از احساس
بر تن جاده عشق
باقی نمانده است
به تفسير جدايی رسيده ايم
بی باور و خسته
از عشق رنجيده ايم
می گويند ،
هر كه از وادی عشق گذر كرد
از سنگ ناله شنيد
و از ستاره ،
هق هق گريه
گريه كن
من هم با تو
می گريم

ز ليلا می شنيدم يا علی گفت
به مجنون چون رسيدم يا علی گفت
نسيمی غنچه ای را باز می كرد
به گوش غنچه كم كم يا علی گفت
چمن با ريزش باران رحمت
دعا می كرد او هم يا علی گفت
يقين پروردگار آفرينش
به موجودات عالم يا علی گفت
دلا بايست هر دم يا علی گفت
نه هر دم بل دمادم يا علی گفت
به هر روز به هر شب يا علی گفت
به هر پيچ به هر خم يا علی گفت
دمی كه روح در آدم دميدند
ز جا بر خاست آدم يا علی گفت
علی در كعبه بر دوش پيمبر
قدم بنهاد و آن دم يا علی گفت
عصا در دست موسی اژدها گشت
كليم آنجا مسلم يا علی گفت
نمی شد زنده جان مرده هرگز
يقين عيسی بن مريم يا علی گفت
ز بطن حوت يونس گشت آزاد
ز بس در ظلمت يم يا علی گفت
به فرقش كی اثر می كرد شمشير
شنيدم ابن ملجم يا علی گفت
مگر خيبر ز جايش كنده ميشد؟
يقين آن دم علی هم يا علی گفت
گناهم را پوشاندی ، گمان بردم كه فراموش كردهای !
به جای آن كه من خجلت ببرم ، تو حيا كردی !
گفتی برگرد ، سرسختی كردم و برنگشتم !
داشتم می رفتم ، افسار گسيخته و رها !
می رفتم به سمت جهنم ، پرشتاب و تيز !
جوری كه شيطان هم انگشت شگفتی به دهان برده بود !
اما ... تا ندای « ربنـا » آمد ، لرزيدم ، سفرهات را پهن ديدم
مولا ! هرچه هستم ، از آن ِ توام و تو،
آن ِ خود را از سفره دور نمی كنی ، می كنی ؟

من پری كوچک غمگينی را می شناسم
كه در اقيانوسی مسكن دارد و
دلش را در يک نی لبک چوبين می نوازد
آرام آرام ...

وقتی که خورشيد به پيش شب میرود و بر دامنه کوههای بلند
سایه می افکند و کوچه از صدای
پای آخرین عابر تهی می شود ، با کوله باری
از غم و درد می روم
و تو را با تمام خاطرات
دیرین در میان کوچه های ساکت شهر
برای مدتی تنها می گذارم
گریه مکن ای وارث تنهايی ،
من باید بروم تا با غم غريبی خويش
درد غربت را از جداره های دل کوچکم بزدایم ،
اما بدان که نَفس خاطراتم هر لحظه به یاد تو
می تپد و يک لحظه هم از تو
غافل نيست

در سايه های پر تلاطم ِ طوفان ، نازا و بس عقيم
چه موجی می کوبدم به ساحل ِ غم ! ، گويی نمانده نشانی
زان شهرهای خيالی ، زان خاطرات ِ جوانی
هرگز نبوده زمانی ، زان قصه ها که بخوانی
آسايشی به وجودم ، آرامشی به خيالم
من آن ترانه ی ِ دردم ، با من نگو که چه سردم !
با من بگو که چه ها شد ، در شهر خسته دلان ات
زان روزهای نهانی !؟ ، می گويمت که بدانی !
آرامش ِ شب ِ مهتاب ، گويی نمانده به يادی
پرواز چلچله ها را ، گويی نمانده نشانی
من در سرای عشقم و ، عشقم گسسته زمن
بر مرگ ماه و پلنگان ، ديگر نمانده زمانی !
من در تلاقی پيوند خنده و اشکم ، شيرين و شور و چه تلخم
من می روم که نبينند ، تصوير ِ ماه ِ خيالم
من می روم که نخوانند ، گل ها ترانه به حالم
ای وای ازين دل رسوا ، ای وای ازين دل شيدا
آنها چو من چه بخوانند ؟ ، آنها زمن چه بدانند؟
ميگويمت که بدانی ؛ من در تولد ِ باران
پنداری آن گل اشکم ، می بارمت به خيالم
در موج خشم خدايان ، در انتهای تلاطم
من اشک ِ بی تولد ِ دردم ، آغاز اين اثرم من
در راه يک سفرم من ، من می روم که نماند
از من دگر که نشانی ! در سايه های پر تلاطم طوفان
در قطره های خسته ی باران
اشکی چکيده ز چشمی
چشمی نشسته به راهی
از انتظار تولد ، تا لحظه های توالی
رد پای عشقم را دنبا ل کن
به برزخ آرزوهایت خواهی رسید
شاید نه حتما
مرا خواهی دید
درست بالای آرزوها یت
بر روی ویرانه ی خا طراتـت ایستا ده ام و تو را می نگـرم
این بار می خواهم برنده ی بازی من باشم
میخواهم کلبه ی آرزوهایم را بر ویرانه ی خاطرات تو بسازم
این قانون بازی عاشقی است
می خواهم تقدیر را بشـکنم و سرنوشت را
در زیر پـای زنجیرهای
زمـان له کنم
دلم را در دستان سردم بگیرم و بر ویرا نه ی
خاطرات تو بیاندازم
تو مرا خواهی دید
نه به آن اندازه کـه من تو را تماشا می کردم
گریه خواهی کرد
نه به آن اندازه که من برای نرفتنت گریه می کردم
مغرور چون آسمان خواهم بود و محکم چون طوفان
غرورت را خواهم شکست
و تو را بر احساست به زنجیر خواهم کشید
و برایت آتشی خواهم ساخت از عشق
و یادت را برای همیشه دردلم با یک نفس خاموش خواهم کرد
حالا تو مرده ای
هم در قلبم ... هم در خیالم ... و هم در خا طراتم
و چقدر زیباست تجسم ایـن سرنـوشت برای کسی
که این گونه سرنوشت را ... برای دیگری می خواست
همه یک معنی را می دهند
آن زمان که من هیچ معنی برای اندیشیدن به یاس ها نمی بینم
آن زمان که دیگر بهانه ای جز سیاه کردن
کاغذ های سفیدم نخواهم داشت
و آن زمان که " که باور می کنم " تمام خاطراتم
جز عبور یک رؤیا
چیز دیگری نبوده است
چگونه می توان با دستانی نوشت
که خود سالهاست برای نوشتن بهانه ای ندارند ؟؟؟
با چشمانی گریست که سالهاست گریستن هیچ کس
را به خاطر مرگ گل سرخی ندیده اند ؟؟؟
چگونه می توان در قاموس بی گناهی از عشق سخن گفت
آن زمان که عشق جز پاکی معنایی ندارد
و چگونه می توان بود
آن زمان که دیگر بودن معنایی ندارد
در پس سالها و ثانیه ها
انگار با گذر هر لحظه اسارت "در تنگنای قفس ِ زندگی
"خاطره ی عبورم محو تر خواهد شد
و می دانم که که می روم
باید از پس همان پنجره های تاریک زندگی
به بیرون قفس بیاندیشم
و دستان گرم بودن را در دستان سردم بفشارم
تا این بار هم عبور زندگی را در وجودم حس کنم
نمی دانم بعد از این با کدامین بهانه برایت بنویسم
به پيش روی من تا چشم ياری می كند درياست
چراغ ساحل آسودگی ها درافق پيداستدراين ساحل كه من افتاده ام خاموش
غمم دريا
دلم تنهاست
وجودم بسته درزنجيرخونين تعلق هاست
خروش موج با من می كند نجوا
كه هركس دل به دريا زد رهايی يافت
مرا آن دل كه بردريا زنم نیست !
زپا اين بند خونين بركنم نيست !
اميد آن كه جان خسته ام را
به آن ناديده ساحل افكنم نيست !

ای آيه ی مكرر آرامش
می خواهمت هنوز
آری هنوز هم
دريای ِ آرزو در اين دل ِ شكسته ی ِ من موج می زند
راهـــی به دل بجــــو ...
آن سوی پنجره
نگاه ها سراب است و اقیانوس دست ها ،
پل های التماس و خواهش
آن سوی پنجره
محبت را رایگان بین آدمها تقسیم کرده
و بدون هیچ گونه چشم داشتی
آن سوی پنجره
هیچ لبی با لبخند غریبه نیست
آن سوی پنجره
هیچ قلبی پوشالی نیست و هیچ دلی شکسته نمی شود
آن سوی پنجره
فریاد آنقدر بی صداست که حرمت سکوت را نمی شکند
آن سوی پنجره
بهار آن قدر مهربان است که باغ را به دست پاییز نمی سپارد
آن سوی پنجره
هر کس که گم کرده ای داشته باشد آن را در آینه می یابد
آن سوی پنجره
تلخی فاصله ها پر می شود از شیرینی دیدار
آن سوی پنجره
گنجشک های ایوونه خونه ی مادر بزرگ به فکر فرار نیستند
آن سوی پنجره
در امتداد جاده ی بی کسی به سر منزل گاه
عشق و تمنا می توان رسید
آن سوی پنجره
می شود پر گرفت ، آری ! پر گرفت تا اوج ، تا بی نهایت
آن سوی پنجره
می شود در عشق شکست ، در عشق خرد شد
و در عشق جاودان شد
امشب در قایق کوچک رؤیاهایم نشستم
و به سوی ساحل بی کرانه تو
پارو می زنم
تا بلکه پنجره ای بیابم که تو در آن سویش باشی
به راستی آن سوی پنجره کجاست؟
کجاست؟

آن گاه که
ضربه های تیشه های زندگی را
بر ریشه آرزو هایت حس میکنی !
به خاطر بیاور که
زیبایی شهاب ها
از شکستن قلب ستارگان است !
تو فردا می روی
اما
به هر جا می روی بی من
دمی در پرنیان خاطرات تنها باش
به هر جا آشیان کردی
سکوت سنگفرش یادها را یک زمان بشکن
و در امواج رؤیاهای رنگارنگ
به یاد آور تو آن کس را که اینک می نگارد دوستی را
به یاد آور

همیشه بغض تنهایی درون سینه می میرد
واز آه دل تنگـــم سراغ خنده می گیرد
من و یک خاطره احساس و یک دنیا پریشانی
و یک کوچه پر از دلتنگی باران
گذشته فصل آغازم
رسیدم من به یک پایان
نه می بخشم نه می خندم نه می خواهم نه می مانم
دگر از زندگی چیزی نمی خواهم
دلم افسون دنیا را برای لحظه ها بخشید
و قلبم سایه ای از اشک چشمم را به روی خاطراتش دید
پشیمانم از این راه پر از حسرت
ندامت سهم قلبم خسته و گریان
شکستن این همه بیهوده و باطل
و کوشیدن پی یک خاطر لرزان
دهم مهر ماه
روز تولد من اما خيلی تنهـــا
روز تولدم ... این موضوع خیلی برام جالبه
همیشه روز تولدم بد جوری دلم می گیره !
اصلا این حالت و دوست ندارم امسال که دیگه آخرشه ...
به خاطر ِ همينم تصميم گرفتم وبلاگمو امروز ثبت كنم ؛
شايد بشه يه خاطره ی خوش واسه دل ِ كم توقع ِ من

![]()
سلام می كنم به همه ی اونايی كه ممكنه يه روز
به وبلاگ من سر بزنن و خوشحالم كنن ![]()
![]()

پروردگارا
به من آرامش ده
تا بپذیرم آنچه راکه نمی توانم تغییر دهم
دلیری ده
تا تغییر دهم آنچه را که می توان تغییر دهم
بینش ده
تا تفاوت این دو را بدانم
مرا فهم ده
تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن
مطابق میل من رفتار کنند
